+  

حسد آن است که انسان نتواند نعمت یا مزیتی را برای کسی ببیند و آرزوی زوال آن را از او داشته باشد و اگر هم قدرت داشته باشد از هیچ کوششی در راه زایل کردن نعمت یا مزیت از او دریغ نکند

اگر انسان تمام نعمتها را از جانب خدا و خداوند را حکیم و آگاه به مصالح عباد بداند ، دیگر حسودی نمیکند چون میداند این کار در واقع اعتراض به خداست و ابراز این است که خدا اشتباه کرده که فلان نعمت را به فلان شخص داده است  و باید به من میداد !

اصلا شاید خدا این نعمت را به او داده تا او را آزمایش کند یا اینکه او به نعمت مشغول شده و از صاحب نعمت غافل گردد

تازه هر که بامش بیش برفش بیشتر ؛ هر کس نعمت هایش بیشتر باشد، مسؤلیتش دشوارتر است . یک انسان ثروتند حتی نسبت به همسایگان گرسنه اش مورد بازخواست قرار میگیرد ولی یک فقیر گرسنه روز قیامت از اینگونه محاسبه ها مُعاف است

صاحب نعمت حتی اگر نعمت را بجا مصرف کند ، مورد محاسبه قرار میگیرد : ( فی حلالها حساب ) لذا معروف است حضرت سلیمان(ع) آخریت پیامبری است که وارد بهشت میگردد با اینکه یقینا یک مثقال در غیر راه حق مصرف نکرده ولی باید پاسخگوی تمام ثروتش باشد و حسابش به طول می انجامد

حسود میپندارد که هر کس صاحب نعمت یا استعداد یا مزیتی بالاتر از اوست ، برتر است ؛ در حالیکه اینها نشانه ی برتری نیست . اگر ملاکهای مادی ما عوض شود دیگر به کسی حسودی نمیکنیم .

البته آرزوی داشتن نعمت بدون اینکه بخواهیم از کسی زائل شود را غبطه میگویند نه حسد ولی انسان عاقل به حال کسی به خاطر نعمتهای مادّی غبطه نمیخورد

لذا در روایات توصیه شده که در امور دنیایی به پایینتر از خود نگاه کن تا خدا را شاکر باشی و در امور معنوی به بالاتر از خود نگاه کن تا برای رسیدن به آن تلاش کنی

این بود آنچه عجالتا به ذهنم رسید و به نظرم نکات مهمّی است که اگر روی آنها تأمّل کنی،برایت مفید خواهد بود . باز هم اگر نکته ی جدیدی به ذهنت رسید یا از کسی شنیدی برایم بفرست تا من هم استفاده کنم

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۵ساعت ۴:۴٢ ‎ق.ظ| توسط وحیدبهروز| نظرات ( 0 29) |

دلم می خواد که روزی روزگاری

به دست آرم یکی بنز سواری

دَوَد نوکر جلو، در را کند باز

نشینم پشت آن آهسته با ناز

عیال خود بَرَم با خود به بازار

بگیرم بهر او اجناس بسیار

رَوَد او از جلو من هم به دنبال

که هستم صاحب پول و زر و مال

روم بازار زر گرها و از او

کنم پرسش که: می خواهی النگو؟

کند گر سوی گوشش یک اشاره

بگیرم بهر او صد گوشواره

( به اینجا که رساندم شعر، گفتا:

به قربانت شوم، هستی تو آقا

چه اندازه تو شوهر مهربونی

ندیدم مثل تو شیرین زبونی

چه اشعاری سرودی، نغز گفتی

کنم اسپند آتش، لعل سُفتی)

سپس دنبال کردم شعر خود را

که می خواهم کنم سیری به دنیا

روم در مصر و آنجا بینم اهرام

که مانده تا کنون زان عهد و ایام

روم گاهی فرانسه، گاه آلمان

دوباره بازگردم سوی ایران

هواپیما بُوَد بهرم مُیَسَّر

به هر مُلکی روم هر جا زنم سر

به هر کشور بسازم یک عمارت

کنند عُمّال من بهرم تجارت

نشینم پشت میزی پشت دفتر

دهم فرمان به منشی و به نوکر

روم یک چند ماهی در اروپا

بگیرم دختران شیک و زیبا

به رسم صیغه چندین زن بگیرم

از آن بتهای سیمین تن بگیرم

زنی با عقد دائم در اروپا

بگیرم بهر ایّام مبادا

( به اینجا که رساندم شعر، ناگاه

جهان پیشم سیه شد بدتر از چاه

به نحوی لنگه کفشش بر سرم خورد

که عقل و هوش را از کلّه ام بُرد

بیامد بر سر من کفش بسیار

گهی از کفش خوردم گه زدیوار

سرم بشکست و خونی گشت و پر درد

زنم گفتا که ای بی عار نامرد

زنم بر فرق تو با چوب و لنگر

که فکر زن برون سازی تو از سر

اگر پایت رسد امشب به خانه

برون سازم تو را با تازیانه

خطا کردم اگر گفتم: تو خوبی

تو لایق بهر کفش و سنگ و چوبی

الهی هر دو چشمانت شود کور

بری این آرزوها در دل گور

اگر از من نخواهی تازیانه

برون کن آرزوی ابلهانه...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۳ساعت ۴:۴٠ ‎ق.ظ| توسط وحیدبهروز| نظرات ( 0 25) |

 اگر بشنویم در موزه ی فلان کشور دوردست پیراهنی از لباسهای امام سجاد (ع) نگهداری میشود ، خود را به آب و آتش میزنیم که خود را به آنجا برسانیم و لحظه ای به این پیراهن نگاه کنیم . حتی حاضریم ملیونها تومان بدهیم تا یک تکّه از آن لباس را برای تبرّک به دست آوریم ولی صحیفه ی سجادیه در کتابخانه ی منزلمان خاک گرفته و حتی یکبار هم لای آن را باز نکرده ایم ! با اینکه کلامیکه از دهان مبارک امام خارج شده ، به مراتب ارزشمندتر از لباسی است که به تن امام رسیده ؛ چرا که لباس از جنس پشم و پنبه است و کلام آنها از سنخ نور ( کلامکم نور) نمیخواه تبرک به لباس امام را نفی کنم . حتی خاک زیر پای قنبر هم شفاست چه رسد به پیراهن امام . جایی که پیراهن یوسف یعقوب را بینا میکند ، حساب پیراهن امام روشن است . منظورم این است که نباید فرعیات ما را از اصلیات غافل سازد . امام برای هدایت بشر آمده نه شفای مریض و زنده کردن مُرده . گرچه بر تمام این امور قادر است . وقتی به حرم امامی مُشرّف میشویم ، پیش از آنکه پول و ماشین و همسر و خانه بخواهیم ، از حضرت هدایت و سعادت و عاقبت به خیری طلب کنیم . آیا خندار نیست که انسان به محضر پادشاهی که خزائنش مملوّ از شمشهای طلاست ،راه پیدا کند و به ما بگوید : ( هر چه میخواهد دل تنگت، بخواه) و ما از او یک بسته پفک تقاضا کنیم !؟ خواستن پول و خانه و ماشین از سلطان السلاطین امام رضا (ع) به منزله یپفک خواستن است

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱ساعت ۴:۴۵ ‎ق.ظ| توسط وحیدبهروز| نظرات ( 0 22) |

 همه میگویند : عدالت را دوست داریم و طرفدار تحقّق آن هستیم ؛ امّا آیا در این ادّعا صادق هستند ؟ اگر واقعا کسی از ظلم بیزار باشد ، خودش نباید حاضر به ظلم شود . آیا ما اینگونه ایم ؟ از ظلم بیزاریم ؟ یا فقط در مرحله ی شعار و گفتار دَم از تنفّر و مبارزه با ظلم و حمایت از عدالت میزنیم ؟ ولی وقتی به مرحله ی عمل میرسد ، عدالت را اگر به نفعمان نباشد ، زیر پا میگذاریم و ظلم را اگر به سودمان باشد ، با آغوش باز میپذیریم !

 

آری ، ما در حقیقت طرفدار رسیدن به منفعت و دفع ضرر از خودمان هستیم ولو به قیمت قربانی شدن حق و پایمال شدن عدالت . مهم آن است که منافع شخصی ما تأمین گردد حتّی اگر به وسیله ی ظلم به دیگران باشد . البته برای رسیدن به این هدف از استفاده ی ابزاری از واژه ی زیبای عدالت، ابائی نداریم

ممکن است برخی از خوانندگان این مطلب،سخن ما را را نپذیرند و همچنان خود را طرفدار و سینه چاک عدالت و بیزار از ظلم بپندارند . برای عرض خود دو مثال میزنم  و از آنها میخواهم با دقت در این دو مثال تأمّل فرمایند :

مثال اول :

صحنه ی تصادفی را فرض کنید که شما یکی از دو راننده ی آن هستید . پرونده ی این تصادف به دادگاه ارجاع میگردد تا مقصّر سانحه مشخّص شود . خداوکیلی وقتی پایتان را در دادگاه میگذارید ، در دلتان چه آرزویی دارید؟ خداخدا میکنید که قاضی به نفع شما حکم کند یا آنکه از خدا میخواهید که جناب قاضی جانب حق و عدالت را رعایت و بر طبق آن حکم کند حتی اگر به ضرر شما تمام گردد؟ کدام!؟ اگر دومی است ، به شما تبریک میگویم و از جسارتی که در اول مقاله به شما روا داشتم ، عذرمیخواهم و از شما التماس دعا دارم ، چون شما از کسانی هستید که به آیه ی ( یا ایّها اللذین آمنوا کونوا قوّامین باالقسط شهداء لله و لو علی انفسکم ) عمل کرده اید و خوشا به حالتان

ولی اگر هنگام ورود به دادگاه نه تنها در دل خواهان حکم قاضی به نفع خودتان هستید ، بلکه عملا هم از هر وسیله ای برای رسیدن به این هدف استفاده میکنید ، رشوه میدهید ، وکیل میگیرید ، دروغ میگویید ، شاهد دروغ میتراشید و . . . چگونه رویتان میشود که دَم از طرفداری از عدالت بزنید !؟

حالا قدری مثال را حسّاستر کنم : فرض کنید در واقع هم طرف مقابل مقصّر و شما بیگناه باشید و اتّفاقا جناب قاضی هم تحت تأثیر پیشنهاد رشوه ی طرف مقابل قرار نگرفت و حق را به جانب شما داد و به نفعتان حکم کرد و طرف مقابل را ( که در واقع مقِصّر بود ) محکوم نمود ، در اینصورت مطمئنّا هنگام خروج از دادگاه خوشحال هستید . امّا چرا ؟ چرا خوشحالید ؟ از اینکه عدالت اجرا شده ، خوشحالید یا از اینکه به نفع شما حکم شده ؟ اگر اولی ، پس چرا وقتی شما مقصّر باشید و قاضی به نفع طرف مقابل حکم کند ، خوشحال نمیشوید ؟ آنجا هم که عدالت اجرا شده . اگر شما واقعا خواستار اجرای عدالت هستید ، چه فرقی میکند که نتیجه ی این اجرای عدالت به نفعتان باشد یا به ضررتان ؟ اگر درصورتیکه نتیجه ی اجرای عدالت ، به نفع شما باشد ، خوشحال و در غیر اینصورت نارحت شوید ، پس شما در حقیقت طرفدار منافع شخصی خودتان هستید نه اجرای عدالت !

مثال دوم :

صبح زود، برای گرفتن نان، در صف نانوایی ایستاده اید . شما نفر پنجم هستید و بعد از شما هم چهارنفر ایستاده اند . شخصی از راه میرسد و بدون رعایت نوبت ، خود را در صف جا میزند . عکس العمل شما چیست ؟ ناراحت و عصبانی میشوید یا بی تفاوت میمانید ؟ اجازه بدهید من به جای شما پاسخ بگویم : بستگی دارد این تازه وارد در کجای صف خودش را جا زده باشد ! قبل از من یا بعد از من . اگر بین نفر سوم و چهارم بایستد ، فریاد اعتراض من گوش فلک را کر خواهد کرد و همه از من خواهند شنید که : مردحسابی،چه وضعیه؟ چرانوبت مردم را رعایت نمیکنی؟ چرا حق دیگران را ضایع میکنی؟ و شاید هم کار به دست به یخه شدن با طرف بکشد . شاید در آن حالت خودم هم باورم شود که دارم از حقوق مردم حمایت میکنم و در رفع ظلم و تضییع حق دیگران میکوشم . اما این باور ، خیالی بیش نیست ! برای ادّعایم هم دلیل دارم : اگر این شخص تازه وارد ، به جای آنکه بین نفر سوم و چهارم می ایستاد ، خود را بین نفر ششم و هفتم جا میزد ؟ آیا باز هم به آن شدّت حالت قبلی،ناراحت و عصبانی میشدید!؟ یا اینکه ککتان هم نمیگزید! فوقش برای اینکه متّهم به بی تفاوتی نشوید، مؤدبانه به طرف میفرمودید : آقای محترم، لطفا نوبت را رعایت فرمایید ! چه شد که لحنتان عوض شد ؟ چرا (مردحسابی) به (آقای محترم) و ( چرا حق دیگران را ضایع میکنی) به (لطفا نوبت را رعایت فرمایید) تبدیل شد !؟ چرا مثل دفعه ی قبل رنگتان سرخ نشد و رگ گردنتان ورم نکرد و وقتی با بی اعتنایی طرف مواجه شدید ، به جای دست به یخه شدن، بی خیالش شدید !؟ من میدانم چرا . چون ایندفعه پای ضایع شدن حق شما در میان نبود ! شما سر وقت به نانتان میرسید و چرا به خاطر چیزی که به نفع و ضرر شما ربطی ندارد ، اول صبحی اعصابتان را خرد و خونتان را کثیف کنید !؟

معلوم میشود : آنجایی هم که برآشفته شدید و فریاد زدید که (چرا نوبت مردم را رعایت نمیکنی ) و ( چرا حق دیگران را ضایع میکنی) ، منظورتان از مردم و دیگران ، خودتان بود ! ولی زشت بود که بگویید : چرا حق مرا ... و چرا نوبت مرا ... ! به همین خاطر از واژه ی مردم و دیگران استفاده کردید ! و گرنه چرا وقتی آن تازه وارد بین نفر ششم و هفتم ایستاد ، دَم از نوبت مردم و حق دیگران نزدید ؟ چون دیگر به منِ شما ضرری نمیرسید ! و این نفر هفتم و هشتم و نهم بودند که باید از نوبت مردم و حق دیگران دفاع کنند نه شما !

این دو مثال از دهها مثالی بوده که در زندگی روزمرّه با آن سر و کار داریم و در تمام آنها هم در (امتحان عدالت طلبی) مردود میشویم . آری عدالت واژه ای زیباست و به زبان آوردنش شیرین اما به مرحله ی عمل که میرسیم ، . . . !

اگر ما حقیقتا منتظر ظهور امام زمان (عج) هستیم ، باید اجرای عدالت در حق خود را تمرین کنیم . چرا که آن حضرت برای اجرای عدالت می آیند و وای به حال ما ، اگر اجرای عدالت حضرت با منافع شخصی ما منافات  پیدا کند و ما از قبل خود را برای تسلیم محض بودن ، آماده نساخته باشیم  . . .   

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ساعت ۱٢:٢۵ ‎ب.ظ| توسط وحیدبهروز| نظرات ( 0 34) |

مطالبی کوتاه درباره زندگی وشخصیت پیامبرگرامی اسلام رو از کتاب همنام با گل های بهاری جمع اوری کردم گفتم بزارم تا بخونید

داستان من و شما همانند مردی است که اتشی (برای گرمابخشی وروشنایی)افروخته است پروانه هادران میافتندواوسعی میکندان هاراحفظ کندمن کمربندتان رامیگیرم تادراتش دوزخ نیفتید اماشماازدستم میگریزید

نگاه/

چون میخواست به پشت سربنگرد،باتمام بدن برمیگشت

نگاهش فروخفته ونظرش به زمین بیش از اسمان بود

راه رفتن/

بایارانش که راه میرفت،اصحاب پیشاپیش او میرفتندواو درپی انها و می فرمود

پشت سرم را برای فرشتگان بگذارید

باوقارگام برمیداشت و قدم هایش کشیده وسریع بود؛بدونی اینکه شتابی در راه رفتنش مشاهده شود

در خانه/

درخانه اش ،خجول تراز دوشیزگان بود؛از اهل خانه نه غذایی می طلبید ونه علاقه اش به خوردنی هارا ابراز می کرد.اگرغذایش میدادند میخورد؛انچه میدادند میپذیرفت؛وانچه نوشیدنی میدادند مینوشید؛چه بساخودبرای خوردن و نوشیدن برمیخواست.

درخدمتکارهای خانه بودودر تکه تکه کردن گوشت با اهل خانه همکاری میکرد

بستر دوخت و دوز میکرد

چون به منزل می امد ،وقت خودرابه سه قسمت تقسیم میکردبخشی برای خدا؛بخشی برای خانواده ؛و بخشی برای خود

سفر/

هنگامی که سفر میکرد پنج چیزباخودهمراه داشت اینه سرمه دان مدری مسواک شانه.

درسفرکار می کرد و ان را ارزش میدانست

سفردرپنج شنبه هارامستحب اعلام کرد وخود نیزپنجشنبه ها را برای سفر برگزیده بود

میفرمود  سرور افراددرسفر کسی است که در سفر به همراهان خود خدمت کند

هرگاه کسی از شما از سفر برمیگردد باید برای خانواده اش هدیه بیاورد اگرچه حتی خرده سنگی باشد

مالیدن روغن/

مالیدن روغن را دوست می داشت و از ژولیدگی متنفر بود.

می فرمود  مالیدن روغن شوربختی را می برد

مالیدن روغن بنفشه را مستحب اعلام کرد و ان را بر روغن های دیگری برتری داد

همچنین مالیدن روغن کندرکوهی و رازقی ودرمان با ان هارا نیز مستحب شمرد

 

خفتن/

به طور معمول در اغاز شب میخفت و دراغاز فرجام ان برمیخاست گاه برای انجام دادن کار مردم ،شب زود نمیخوابید

هنگام خفتن ،دست راست را زیر گونه راست می نهاد.

هر گاه از خواب برمیخواست پروردگار را سجده می کرد.

 

اداب/

چون گوشت میخورد سرش رابه زیر میافکند.گوشت رابالا میاورد و بادندانش از استخوان جدا می کرد .از دودست برای خوردن غذا کمک میگرفت.

می فرمود هنگام خوردن غذا کفش هایتان بکنید که مایه اسایش پای شماست.

چون بادست میخورد از سه انگشتش استفاده می کرد و این خود باعث میشد تا لقمه کوچک باشدو به خوبی جویده شوند و از سویی دیگر پرخوری نیز رخ نمی داد.

اگرجایی مهمان بود،برای صاحب غذا دعامیکرد و دیگران را نیز تشویق میکرد تا سکه ی

سپاس گزاری از دیگران رونق بگیرد.

حتی الامکان تنها غذا نمی خورد و می فرمود برای خوردن غذا دور هم جمع شویدخجستگی و برکت دراین کار است.

دیگران را از نگاه کردن به لقمه دیگران باز می داشت.

اگربه هر دلیلی نمی خواست غذا بخورد از ان عیب جویی نمی کرد.

محبوب ترین غذابرایش غذایی بود که افراد زیادی دور سفره بنشینند.

به کدوتنبل،سرکه و خرمای عجوه علاقه داشت.

پنیرراباچاقو تکه تکه میکرد بعد ان را میل مینمود.

نان جو سبوس دار میل مینمود.

نان را گرامی میداشت و می فرمود با اوردن نان بر سفره،خوردن غذاکنیدو چشم انتظارغذای مهم تر نباشیدو نبریدن نان و لگدنکردن ان را گرامی میداشت.

 

خوش بویی/

اگرکسی از راهی که او گذشته بود می گذشت ،از بوی خوش باقی مانده در فضا میفهمید رسول گرامی از ان جا عبور کرده است.

اگربر سر کودکی دست میکشید بوی خوش دستش برموی کودک میماند . عطری را بدو هدیه میدادند رد نمیکرد.

خوشبویی با مشک ،غالیه ،عنبروبخور با عودقماری و گیاه کست را مستحب میشمرد.

میفرمود گلاب زدن برابرو و محبوبیت ادمی میافزاید.

میفرمود بهترین بندگان خدا ان هایی هستند که خوشبویند.

عفو/

بردسته شمشیر نوشته بود «از کسی که بر تو ستم ورزید بگذر.»

هم خود اراسته به عفو بود و هم دیگران را به گذشت سفارش مینمود گذشت کنید !هماناعفو،جز بر ارج بنده نمی افزاید؛پس یکدیگر را عفو کنید تا خداوند ارجمندتان کند.

می فرمود همدیگر را ببخشید تا کینه ها از میانتان برود.

فروتنی/

می فرمود کسی فروتنی نکرد ،جز ان که خداوند اورا بالا برد.

هر کسی نعمتی دارد،در معرض حسادت است ؛جز فروتن

میفرمود 5رفتار راتا هنگام مرگ ترک نخواهم کرد

غذاخوردن روی فرش،سوار الاغ بی پالان شدن،بزراباددست خود دوشیدن و به بچه ها سلام کردن

قران خوانی/

شب ها تا سوره حدید ،حشر،صف،جمعه و تغابن را نمی خواند نمیخفت.

جابر گفت شب تا سوره «تبارک»و «الم تنزیل»را نمیخواند نمیخفت.

سوره اعلی را دوست داشت

هنگام قران خواندن صدایش را میکشید

با اوای زیبا قران می خواند.

 

احترام و مهرورزی/

 

به مردان سفارش میکرد کسی که همسری گرفته است،بایداورا گرامی بدارد.

دوست داشتن زنان و اگاه کردن انها از این موضوع مستحب است.

هرچه بر ایمان بنده افزوده شود بر محبت او بر همسرش افزوده میشود

هر مردی که با زبانش زنش را بیازارد ،پروردگارنه انفاقش را در راه خدا نه نمازش را نه نیکی اش رامیپذیرد تا زمانی که زنش از او خرسند گردد

در هیچ جنگی حتی یک بار هم به سوی دشمنش تیر پرتاب نکرد هیچ کس را شلاق نزد به همین خاطر خدایش به او خطاب میکرد ای رحمه للعالمین یعنی ای کسی که رحمت محض برای عالمیان اعم از کافر و مومن هستی

 

در پایان باید به همه دوستای عزیز بگم این بخشی اندک از این کتاب پر محتوا بود که من نشستم جمله های قشنگش رو گلچین کردم این کتاب اثر اقای

حسین سیدی

این ایام عزیز بهتون تسلیت عرض میکنم موقعی که دارین بعد نماز بعد قران خوندن هر جایی که دارین دعا میکنید برای همه دعا کنید مخصوصا مریض ها اونایی که گرفتارن حاجت دارن خدایا حاجت های همه رو اگر به صلاحشون براورده کن

امین یا رب العالمین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۴ساعت ۵:٠٠ ‎ق.ظ| توسط وحیدبهروز| نظرات ( 0 83) |

معامله باخدا

 یکبار در تاکسی نشسته بودم . نفر جلو هنگام پیاده شدن یک اسکناس پاره ی وصله ای و به قول معروف ک از جنگ برگشته ! به راننده داد و راننده هم بدون آنکه چیزی بگوید یا حتی ناراحتی در چهره اش آشکار شود ، آن را گرفت و بقیه ی پولش را پس داد . تعجّب کردم . آخه راننده ها از دو چیز خیلی ناراحت میشن : یکی پول درشت و دوم پول پاره پوره . وقتی تاکسی راه افتاد ، خود راننده به حرف آمد و گفت : من با خدای خود عهدی کرده ام و معامله ای نموده ام . گفته ام : خدایا من با بندگان تو سر و کار دارم و آنها هم که همیشه پول سالم و نو همراهشان نیست . من هر گونه پولی بدهند ، با خوشرویی قبول میکنم . تو هم اعمال پاره و پوره و خراب و فرسوده ی مرا قبول کن

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ| توسط وحیدبهروز| نظرات ( 0 44) |

یکی از مصائب بزرگی که کمتر از آن یاد میشود، مصیبت غیبت امام زمان است که اگر شب و روز برای آن ندبه کنیم، جا دارد . غیبت یعنی در همین زمان و روی همین کره ی خاکی شخصیت عزیزی مانند امیر المؤمنین(ع) مانند سیدالشهداء (ع) وجود دارد که به خاطر گناهانمان از زیارتش محرومیم

گفتم که روی ماهت از من چرا نهان است

گفتا تو خود حجابی، ور نه رُخَم عیان است

در حقیقت اشکی را که در فراق امام زمان میریزیم ، اشکی است که بر حال بد خود و گناهان زیاد خود میریزیم ؛ چرا که اگر این گناهان نبود مانند بسیاری از پاکان که در زمان غیبت به محضر حضرت مَُّشّرف شده اند، لیاقت زیارت پیدا میکردیم . از مرحوم آیة الله بهجت نقل شده که امام زمان به شخصی که برای دیدن حضرت به ریاضت و اذکار و اوراد مشغول شده بود، پیغام دادند که لازم نیست این کارها را بکنید؛ شما خودتان را اصلاح کنید،ما به دیدن شما می آییم . پس باید گریه کنیم ؛ اول بر حال زار خود و دوم بر فراق از امام خود . اگر عُمق این مصیبت را به درستی درک کنیم، آرام و قرار نخواهیم داشت ( عزیز علیّ أن أری الخلق و لا تُری) باید بر ما دشوار باشد که همه را ببینیم ولی اصل کاری را نبینیم . ( عزیز علیّ أن أبکیک و یخذلک الوری) باید بر ما دشوار باشد که مردم به حضرت بی اعتنا و از یادش غافلند . اگر واقعا او را میشناختیم لحظه ای شادی نمیکردیم ولی چه کنیم که در معرفت او ناقصیم و در محبّت او قاصر

یوسف(ع) چند سالی از دیدگان یعقوب(ع) غایب شد . با اینکه حضرت میدانست فرزندش زنده است به نصّ قرآن آنقدر بر فراقش گریست که ( وابیضّت عیناه من الحُزن ) چشمانش از شدت اندوه و گریه نابینا گردید . ولی ما چی؟ اگر هفته ای چند قطره اشک از چشممان جاری شود، آنهم به مَدَد لحن سوزناک مداحی! هنر کرده ایم

خداوندا به حقّ مشتاقان حقیقی و عاشقان راستین امام زمان(ع) به ما هم بهره ای از عشق و اشتیاقشان عنایت فرما

امّا خود حضرت بر چه میگِریَد؟  در عبارتی که منسوب به حضرت است فرموده اند : اگرچه زمانه مرا از یاریت ای اباعبدلله تأخیر انداخت ولی صبح و شام بر مصائبت گریه میکنم و اگر اشکم تمام گردد به جای اشک بر تو خون میگریَم . آنطور که معروف است یکی از علماء حضرت را در خواب زیارت میکند و میپرسد : آن مصیبتی که به جای اشک بر آن خون میگریید ، مصیبت جدتان سیدالشهداست؟حضرت فرمودند : نه ، اگر جدم هم زنده بود بر آن مصیبت گریه میکرد. پرسید : مصیبت علی اکبر است؟ فرمود: نه،اگر علی هم زنده بود،بر آن مصیبت گریه میکرد . پرسید مصیبت عمویتان عباس است؟ فرمود: خیر،اگر او هم زنده بود، بر آن مصیبت گریه میکرد. عرض کرد : پس چه مصیبتی است؟ فرمودند : مصیبت اسارت عمه ام زینب . . .

السلام علی قلبها الصبور و لسانها الشکور . . . 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ۱:۵٢ ‎ق.ظ| توسط وحیدبهروز| نظرات ( 0 36) |
نویسنده : علیرضا منصوری ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ به وبلاگ علیرضا منصوری خوش آمدید

+ شعر «سرود زیبایی» اثر فروغ فرخ زاد – دیوان عصیان

سرود زیبایی

شانه های تو
همچو صخره های سخت و پر غرور
موج گیسوان من در این نشیب
سینه می کشد چو آبشار نور
شانه های تو
چون حصار های قلعه ای عظیم
رقص رشته های گیسوان من بر آن
همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم
شانه های تو
برجهای آهنین
جلوه شگرف خون و زندگی
رنگ آن به رنگ مجمری مسین
در سکوت معبد هوس
خفته ام کنار پیکر تو بی قرار
جای بوسه های من بر روی شانه هات
همچو جای نیش آتشین مار
شانه های تو
در خروش آفتاب داغ پر شکوه
زیر دانه های گرم و روشن عرق
برق می زند چو قله های کوه
شانه های تو
قبله گاه دیدگان پر نیاز من
شانه های تو
مهر سنگی نماز من

نویسنده : علیرضا منصوری ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
comment نظرات () لینک


+ به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نویسنده : پرشین بلاگ ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک